رابطه‌ی عاشقانه هرگز همانند روابط مکانیکی و بازیگرانه نیست و در این رابطه شیفت موقعیتی امکان‌پذیر است. من هم می‌توانم عاشق دیگری باشم، و هم معشوق او. جالب توجه این است که هر فرد در این رابطه می‌تواند همزمان هر دو نقش عاشقی و معشوقی را برعهده بگیرد و از هر دو سربلند بیرون بیآید. در رابطه‌ی عاشقانه اختلاط نقش‌ها نه تنها مضر نیست، بلکه شکوفا-کننده و مفید است. تا این همزمانی و اختلاط نقش وجود نداشته باشد، عشق‌ورزی نیز به وجود نخواهد آمد. اصلاً هنرورزان عرصه‌ی عشق کاملاً به این وضعت خو کرده‌اند و اینگونه راحت‌تر به نظرمی‌رسد.

به دیگر سخن، سرِّ تحکیم رابطه‌‌ی عاشقانه در این است که ما روابط اینگونه را دو سویه و متقابل ببینیم. ما نمی‌باید قائل به موقعیت‌های فیکس و ایستا باشیم و عاشقان را با بازیگران یکی بیانگاریم. مجنون هم عاشقِ لیلی بود، و هم معشوق او. “مجنونِ همیشه عاشق” اصلاً  زاده نشده است. “لیلی همیشه معشوق” هم به همین‌طور. عشق زاینده‌ی تجاربِ دوگانه‌ی عاشقی و معشوقی‌، و ایفای همزمان این نقش‌های جذاب است. عشق اصلاً به قول مولانا بس بی‌سرو پا‌یِ بی‌سر و پاست:

بس بی‌سر و پا عشقی که عشاق و معشوقم

هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم(دیوان شمس/غ۱۴۵۶)

بنابراین، ضمان قرار و برقراری رابطه‌ی عاشقانه درک همین مسئله‌ی گران‌قدر است. عشق هم مرا عاشق می‌خواهد و هم معشوق؛ تو را نیز به همین صورت. با قبول این مهم است که رابطه‌ی عاشقانه ماندگار و ابدی می‌شود و غنا و زیبایی آن توسعه می‌یابد. درک این مهم رابطه‌ی عاشقانه را از تراژدیِ فراموش‌شدگی نیز محفوظ می‌دارد و آن را در ذهنِ عموم آدمیان حکاکی می‌نماید. عشق‌ورزی تنها بدین صورت است که می‌تواند بر بیماری آلزایمرِ تاریخ احاطه ورزد و پیروزی خود را جشن بگیرد.

نتیجتاً، من در یک رابطه‌ی عاشقانه نه مترسک خیمه شب‌بازیم، و نه پادشاه‌ای یگانه‌ و بی‌رقیب. من در این رابطه موقعیتی منعطف دارم و می‌توانم __چنانکه عاشقم،__ معشوق نیز باشم. عشق‌ورزی هنر تواماً عاشق و معشوق بودن است، و این امیتاز منحصر به فرد عشق، موهبت الهی‌ست.

 

به قلم حسین پورفرج